سالگرد...
یک سال گذشت.
چگونه؟ دلم نمی خواهد به چگونگیش فکر کنم..
چرا که اینک دیگر نیک می دانم این چگونگی ها ساخته و پرداخته ی دست ماست.
اراده ی ماست که این چگونگی ها را می سازد پس چرا شکوه از خود کرده و خود ساخته؟
به گذشته نمی خواهم بپردازم.
اینک تنها در اندیشه ی آینده ام.
تو
کماکان هنوز خسته ای
گیج و سردرگمی
هم در مورد مسائل ریز و درشت زندگی خودت.
هم در مورد رنگ و روی این دوستی
هم در مورد تمامی زندگی
اما...
می دانی که خواهی نخواهی عقربه های زندگی در گذر است بی آنکه به مشکلات ما بیندیشد.
پس آماده باش و راه بیفت.
چه خوب که این یکساله دوستی به من آموخت باید بیش از این ها مراقب دلک کوچک و ظریفم باشم.
این دل... جایگاه یک صاحبخانه است و بس.
پیش از این نیز به خود گفته بودم. اما اینک با تاکیدی بیش از پیش.
هیچ ابرمردی از پس دل کوچک من بر نخواهد آمد... این را از دیرباز می دانستم.
و این یک سال و این دو سه ماهه ی آخر سرشار از نشیب و فراز... تاوان دل سپردن بود باز به مستاجری زودگذر...
اما تو همچنان خوبی
همچنان مهربانی
همچنان دوست داشتنی هستی
و پرارزشی
برخیز و راه بیفت
جاده منتظر است.
