چه باید بگویم؟
سلام.
صبحت به خیر!
باز دوباره می خواهم برایت بنویسم.
چرا؟ نمی دانم.
نه اسیر پنجه ی احساساتم هستم که بی نوشتن نتوانم رامشان کنم
نه تو رابطه ی قلم و کاغذی با من را خوش می داری.
اما هیچ نمی دانی که راحت ترین هنگام برای من برای هم کلام شدن با تو... در همین کاغذ سپید و با همین نگارش های برفیست!
اما تو... فکر می کنم حال خواندن همین قلم زنی ها را هم نداری...
شاید از دیدگاه تو ... دوستی تنها بین نگاه و زبان است که می تواند اوج گیرد و عمق یابد و بس!
اما در نگاه من دوستی بهایی دارد بس عظیم... که نمی توان تنها در قالب واژگان تکراری پاسش داشت و حتی نوشته های روز مره!!
پیش از این یادم هست به لیلا گفته بودم:
دوستی را بهایی ست همچون راستی بایدش پرداخت!
شاید هم برعکس...یادم نیست..
راستی را بهاییست همچون دوستی بایدش پرداخت!
اما تو... آیا تا به حال حوصله داشته ای که یکی از نوشته های قربانی شده ی من را از اول تا به آخر کامل بخوانی و حلاجیش کنی؟
فکر نمی کنم... غیر از آخرین نوشته ام در آن وبلاگ به خاک نشسته ... که سهراب نام گلویش را بریدی و به خاکش نشاندی و مرا در ماتم عزایش سوگوار کردی!
باکی نیست...
تو هنوز شاید مرا نشناخته ای...
شاید هم من تو را.
هنوز نتوانسته ام تضادهای بی سرانجام روحی و قلبیم را در مورد تو حل کنم یا آنها را قبول نمایم ...حتی نتوانسته ام آنها را بشناسم.
روزی دوستت دارم و روز دیگر از تو متنفرم
می بینمت مهربانیت در دلم خوش می نشیند و از تو که جدا می شوم فراموشت می کنم خیلی آسان.
گاه فکر می کنم چرا در این مبادله ی عاطفی این اندازه مصری؟؟
در کنارش بی حوصلگی های تو و فراموشی های پی در پی ات و بی توجهی های مکررت که مرا سخت می آزرد و به این پرسش می کشاند که دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را؟!
شاید مفهوم دوستی و محبت در بیان من و تو باهم متفاوت است...
می بینی؟ چون می دانم این نوشته ها را هیچگاه نخواهی خواند این اندازه راحت و بی پرده و بی تکلف و آذین برایت می نویسم...
اما تو خوب می دانی که مرا توان نگارش زیبا تر و بهتر از این هست برای تو.... اگر ارزش فشار این دکمه های طلایی بر صحنه ی سپید رایانه را بدانی!!!
تا نوشتاری بعد.... خدانگهدار
