پرنده ی پرقیچی!!
پرنده ای که خشمگین از هرچه بند و میله است... خود را مرتب به در و دیوار قفس طلاییش می زند و درآخر...
زخمی و نالان و خسته تر از همیشه بر کف قفسش ولو می شود و آه می کشد و می گرید.
مظلوم...
غمگین...
دلخراش...
چنین می سراید:
چند و چند فراموشی و نرفتن؟
ماندن و گندیدن و مرداب شدن؟!
تا کی دهان به آهی گشودن شرر عطش برون ریزد؟
مگر ما که ایم؟
شکسته دلی بی قرار
آسیمه سر
پریشان
پرسان
لرزان و جویا
تاب بیاور پرنده ی بیتاب
کوهی بر دوش گرفته دنبال همان نگاری کو به کو...
به دنبال مرهم
به دنبال درمان
آن آرامش معهود...
آنقدر بیرحمانه خود را بر در و دیوار این زندان شیشه ای زده ای که دیگر سر تازیانه ای کافیست تا به یکباره در هم شکنی و بر زمین افتی!
بس است اینهمه جدال بی رحمانه که به خستگیت دامن زده...
تو.. کودک نیستی.
در تضاد بین معصومیت کودکانه ی هفت ساله و توقعات بزرگ منشانه ی هفتاد ساله دست و پا می زنی
و من..
باز به دنبال زبانی هستم.
زبانی که به تو بفهمانم کودک هفت ساله خوابیده ی هفتاد ساله برخاسته!
قراری بگیر...
کمی بنشین...
نفسی بکش.....
تا بفهمی در کجای این دایره ی در گردش دست و پا می زنی و در طلب چه و که اینقدر بی نفس دوانی
