تبليغاتX
سه نقطه ی ناتمام... - پرنده ی پرقیچی!!

سه نقطه ی ناتمام...

پرنده ی پرقیچی!!

می دانم که با این قفس آشنا نبوده و نیستی.

پرنده ای که خشمگین از هرچه بند و میله است... خود را مرتب به در و دیوار قفس طلاییش می زند و درآخر...

زخمی و نالان و خسته تر از همیشه بر کف قفسش ولو می شود و آه می کشد و می گرید.

مظلوم...

غمگین...

دلخراش...

چنین می سراید:

چند و چند فراموشی و نرفتن؟

ماندن و گندیدن و مرداب شدن؟!

تا کی دهان به آهی گشودن شرر عطش برون ریزد؟

مگر ما که ایم؟

شکسته دلی بی قرار

آسیمه سر

پریشان

پرسان

لرزان و جویا

تاب بیاور پرنده ی بیتاب

کوهی بر دوش گرفته دنبال همان نگاری کو به کو...

به دنبال مرهم

به دنبال درمان

آن آرامش معهود...

آنقدر بیرحمانه خود را بر در و دیوار این زندان شیشه ای زده ای که دیگر سر تازیانه ای کافیست تا به یکباره در هم شکنی و بر زمین افتی!

بس است اینهمه جدال بی رحمانه که به خستگیت دامن زده...

تو.. کودک نیستی.

در تضاد بین معصومیت کودکانه ی هفت ساله و توقعات بزرگ منشانه ی هفتاد ساله دست و پا می زنی

و من..

باز به دنبال زبانی هستم.

زبانی که به تو بفهمانم کودک هفت ساله خوابیده ی هفتاد ساله برخاسته!

قراری بگیر...

کمی بنشین...

نفسی بکش.....

تا بفهمی در کجای این دایره ی در گردش دست و پا می زنی و در طلب چه و که اینقدر بی نفس دوانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 5:39  توسط هلیا   |