خسته ام از این کویر!
تو می گویی آیا تمام راز آمد و شد ما در همین چند ثانیه های گذری پر شتاب عمر...
در پی مالی و مدرکی ناتمام در گذر است و بعد تمام؟
چقدر سخت می توان خویشتن خویش را دریافت و اینکه آنچه بی قرارت می سازد چیست؟
نبود آنچه باید باشد... یا دویدن در پی بهبود آنچه هست؟!
خالی نمی شوم
خالی نمی کندم حتی این ضربه زدن های پی در پی بر کلید های صبور تنهایی.
خالی نمی شوم
نه دیگر ... نه حتی با سرودن واژه هایی طلایی در کلبه ی تنهایی سپیدم
نه دیگر حتی با دور هم بودن هایی صمیمی با یارانی قدیمی
نه دیگر حتی با خوردن یک قطعه از پیتزاهای رؤیایی ذهن خیال انگیز و بچگانه ام
نه دیگر حتی با پروراندن رؤیای نشستن بر کرسی گرانقدر دکترا
نه دیگر حتی با رفتن... یا خیال رفتن... رفتنی بی بازگشت که شاید پرده پوش پشیمانی باشد.
نمی دانم
چه چیز در این دنیای پر ستیز دیگر می تواند قلب پر از خالی مرا شفا بخشد و مرهم گذارد؟
به کجا می توانم بروم؟ کجا که زندان نباشد و پرواز را حتی از دور بتوانم به تماشا بنشینم؟
به کجای این زندان بزرگ می توان سفر کرد که هرکجا که روی در بندی
به کجای این زندان می توان رفت که هرکجا بروی آسمانت ابرآلود...
دیدگانت اشک آلود...
و قلبت همچنان راز آلود...
زندانبانان حتی اگر مهربان..
تورا جز تکه نانی و قطره آبی و گه گاه آهی به نشانه ی دلسوزی چه می توانند دهند
که خود نیز در بندند و زندانی!
هی ...زندانی فراری از بند در بند...! تو بگو
پس آزادی کی فرا می رسد؟
کجا و کی؟؟
کی می توانم سری به بالا بگیرم و نفسی از عمق قلب برکشم و لبخندی بی ریا بر لب روانه سازم..؟
نمی دانم چرا هیچکس دق الباب نمی کند؟
نمی آید بگوید ...پرنده ی مهاجر... تو اگر مهاجری... به غلط در این زندان بند بند، در بندی...
که پرستو... با قفس نا آشناست... او...اگر هجرت نکند می میرد..
چرا هیچکس نمی آید بگوید کسی... آشنایی... همنفسی به ملاقاتت آمده.. برخیز؟
چرا هیچکس نمی آید ... برگه ی ترخیصی بدهد و بگوید محکومیت تمام.... زندانی مهاجر.. آزاد؟
خسته ام...
خسته ام از این کویر
این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل
این سقوط ناگزیر
دست خسته ی مرا
مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر
خسته ام از این کویر
