همیشه این تویی که می روی!
لب بسته
نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند...(شاملو)
روزی آمدی... آرام... آهسته... مثل یک نسیم.
صدایم کردی انگار...
اول که آمدی و صدایم دادی بیا؛
باورم نشد..
گفتم شاید بادی ست خسته که می وزد تا رهایی... تا درک مرگ... تا رفع پریشانی علف.
نگاهت کردم..
چه آشنا و چه نزدیک
باز آمدی و آوازم دادی بیا!
پرسیدم تو کیستی؟ کیستی که دور از همه ی رنگ ها سفید را برگزیده ای و نمی بینمت.
یکدم انگار برگشتی... نگاهم کردی..
گفتم حالا؟ بعد از اینهمه سال؟؟
کجا بودی اینهمه سال و ماه ساکت و خاموش من ها؟؟ چه می کردی؟
گفتی رفته بودم برایت از دور ترین چشمه های زندگی آب بیاورم.
آب حیات
آب زندگی..
نگاهت کردم
باورم نشد.
تو انگار آمده بودی برای ماندن... من اما... قاصدکی بودم رفتنی و تو نمی دانستی...ای کاش می دانستی.
آخر نمی دانستی قرار ما در قرار نیست! ماندن چیزی شبیه مرگ است شاید...نمی دانم.. شاید هم می دانستی.
آوازم دادی بیا... بیا برویم جایی دور
جایی که بی اینهمه همهمه می توان سکوت و صبوری را به تجربه نشست.
عشق را چشید.
ایمان را به تصویر کشید.
گفتم اینها که می گویی.. اگر شعرست به آتش بسوزانش..
چه سال ها و ماه ها بی قراری را در دل نازک خویش تجربه کردم و نگریستم.
تو... چه می دانی از اینهمه سال و ماه دل بی قرار من؟
کجا بودی طی اینهمه سال؟ چه می کردی ها؟!
گفتی... هیچ نگفتی! نگاهم کردی
آرام... آشنا...
چیزی در دلم شکست... بندی پاره شد شاید... نمی دانم.
هرچه بود چیزی بود که گرما را به من برگرداند دوباره.
آب در دستانت همچنان جلوه نمایی می کرد.
لبخندی بر لبانم رویید که به همت آبیاری اشک تو بود ...فکر کنم.
لبانم را که برای نوشیدن از هم باز کردم... دیدم نیستی..
تو نبودی... رفته بودی... و تنها بوی پیراهنت از پلکان باغ به مشام می رسید.
من... باز هم فراموش کرده بودم این ترجیع بند را در ذکر های سحرگاهانم اضافه کنم:
قاصدک مسافر من!
همیشه این تویی که می روی... همیشه این منم که می مانم.
