تبليغاتX
سه نقطه ی ناتمام...

سه نقطه ی ناتمام...

سالگرد...

سلام.

یک سال گذشت.

چگونه؟ دلم نمی خواهد به چگونگیش فکر کنم..

چرا که اینک دیگر نیک می دانم این چگونگی ها ساخته و  پرداخته ی دست ماست.

اراده ی ماست که این چگونگی ها را می سازد پس چرا شکوه از خود کرده و خود ساخته؟

به گذشته نمی خواهم بپردازم.

اینک تنها در اندیشه ی آینده ام.

تو

کماکان هنوز خسته ای

گیج و سردرگمی

هم در مورد مسائل ریز و درشت زندگی خودت.

هم در مورد رنگ و روی این دوستی

هم در مورد تمامی زندگی

اما...

می دانی که خواهی نخواهی عقربه های زندگی در گذر است بی آنکه به مشکلات ما بیندیشد.

پس آماده باش و راه بیفت.

چه خوب که این یکساله دوستی به من آموخت باید بیش از این ها مراقب دلک کوچک و ظریفم باشم.

این دل... جایگاه یک صاحبخانه است و بس.

پیش از این نیز به خود گفته بودم. اما اینک با تاکیدی بیش از پیش.

هیچ ابرمردی از پس دل کوچک من بر نخواهد آمد... این را از دیرباز می دانستم.

و این یک سال و این دو سه ماهه ی آخر سرشار از نشیب و فراز... تاوان دل سپردن بود باز به مستاجری زودگذر...

اما تو همچنان خوبی

همچنان مهربانی

همچنان دوست داشتنی هستی

و پرارزشی

برخیز و راه بیفت

جاده منتظر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:39  توسط هلیا   | 

چه باید بگویم؟

سلام.

صبحت به خیر!

باز دوباره می خواهم برایت بنویسم.

چرا؟ نمی دانم.

نه اسیر پنجه ی احساساتم هستم که بی نوشتن نتوانم رامشان کنم

نه تو  رابطه ی قلم و کاغذی با من را خوش می داری.

اما هیچ نمی دانی که راحت ترین هنگام برای من برای هم کلام شدن با تو... در همین کاغذ سپید و با همین نگارش های برفیست!

اما تو... فکر می کنم حال خواندن همین قلم زنی ها را هم نداری...

شاید از دیدگاه تو ... دوستی تنها بین نگاه و زبان است که می تواند اوج گیرد و عمق یابد و بس!

اما در نگاه من دوستی بهایی دارد بس عظیم... که نمی توان تنها در قالب واژگان تکراری پاسش داشت و حتی نوشته های روز مره!!

پیش از این یادم هست به لیلا گفته بودم:

دوستی را بهایی ست همچون راستی            بایدش پرداخت!

شاید هم برعکس...یادم نیست..

راستی را بهاییست همچون دوستی         بایدش پرداخت!

اما تو... آیا تا به حال حوصله داشته ای که یکی از نوشته های قربانی شده ی من را از اول تا به آخر کامل بخوانی و حلاجیش کنی؟

فکر نمی کنم... غیر از آخرین نوشته ام در آن وبلاگ به خاک نشسته ... که سهراب نام گلویش را بریدی و به خاکش نشاندی و مرا در ماتم عزایش سوگوار کردی!

باکی نیست...

تو هنوز شاید مرا نشناخته ای...

شاید هم من تو را.

هنوز نتوانسته ام تضادهای بی سرانجام روحی و قلبیم را در مورد تو حل کنم یا آنها را قبول نمایم ...حتی نتوانسته ام آنها را بشناسم.

روزی دوستت دارم و روز دیگر از تو متنفرم

می بینمت مهربانیت در دلم خوش می نشیند و از تو که جدا می شوم فراموشت می کنم خیلی آسان.

گاه فکر می کنم چرا در این مبادله ی عاطفی این اندازه مصری؟؟

در کنارش بی حوصلگی های تو و فراموشی های پی در پی ات و بی توجهی های مکررت که مرا سخت می آزرد و به این پرسش می کشاند که دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس را؟!

شاید مفهوم دوستی و محبت در بیان من و تو باهم متفاوت است...

می بینی؟ چون می دانم این نوشته ها را هیچگاه نخواهی خواند این اندازه راحت و بی پرده و بی تکلف و آذین برایت می نویسم...

اما تو خوب می دانی که مرا توان نگارش زیبا تر و بهتر از این هست برای تو.... اگر ارزش فشار این دکمه های طلایی بر صحنه ی سپید رایانه را بدانی!!!

تا نوشتاری بعد.... خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:9  توسط هلیا   | 

عیدت مبارک

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

آن مواعید که دادی مرود از یادت!

گرچه گوییا تمامی آن مواعید... مشروط بود..

 و اینک دیگر از یاد رفته!!!!!!!!!!

 

مثل همیشه....دیدی تو رفتی... اما من ماندم!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 15:18  توسط هلیا   | 

تو مردی!!!!!!!!!!!!!!!!

تو مردی...

همه ی مردها بی وفایند

تو نیز بی وفایی!!

حالا را نمی گویم که رضای خدا را بهانه کردیم تا از هم کناره جوییم،

فردا روز را می گویم که من می دیدم و تو ادعای انکار داشتی و ثبوت در عشق!

هیهات... اینگونه نیست.

می خواهم به عشقت بخندم تا راحت تر کنارش گذارم

می خواهم در سطح شنا کنم و پارو بزنم

گرچه تو به ابرام دست و پایم را بند آویز کردی و به قعرم کشاندی!

تو بی وفا می شدی چون اینجا دنیاست و تو...مردی!

چقدر خوب!

چقدر خوب که بین صید و صیاد یک دنیا خار بود مانع وصل...

وگرنه... تو هم مثل همه ی صیادان، صیدت را ... می شکستی!


باید بدانم

باید خوب بفهمم که دنیا جای وصل نیست

جای عاشق شدن و ماندن

جای دل دادن و ستاندن

جای هم آغوشی نگاه ها

هم آغوشی کلمات

هم آغوشی لبخندها!!

دنیا جای هیچ کدام از اینها نیست.

دلتنگی های ما یک نگاه را کم دارد

و آن نگاه آن نگار گمشده است.

او که حاصل عشقش ما شدیم و نگران به دنبال ماست.

نقاب را که کنار می زنم، دلم را زخمی و خسته می بینم که یک گوشه آرام نشسته و هیچ نمی گوید.

زیر نگاه خدا... آرزو می کند زیر چتر راه یابد تا این حجله ی هزار داماد این اندازه نفریبدش.

پس سکوت می کند و نرم می خندد و گاه لب به قهقهه ای مست باز می کند.

ناکامی کار دنیاست... تو گرگ باران دیده ای و من که دیگر دارم دخترک برفی برف آزموده می شوم!

تو نیز فراموش می کنی

به زودی

به آسانی ...

روزی خواهد رسید که برای به یاد آوردن نامم نیز به حافظه ات فشار آوری.

هی  امان از این مردمان توخالی...

هی برای آزمون قلاب دست ساز خود،

ماهیان قرمز کوچک دریایی را اسیر می کنند

 بی آنکه به این اندیشیده باشند که پس از صید، چیست سرانجام این ماهیان قرمز کوچک؟!

نه تنگ آبی آماده کرده اند  برای پذیرایی؛

نه جویباری دیگر برای رهایی؛

تنها شده تفریحشان به بند کشیدن ماهیان دریایی و سپس تماشای نیمه جان شدنشان و بعد...

تازه به یاد می آورند که سیرند از غذا....

یا در خانه شان ماهی زیاد است و این یکی زیادی!!

 یا نهایت اینکه روزه اند و روزه خواری در آیینشان حرام!!!!!!!!!!!

پس رهایشان می کنند

بی آنکه به آن بیندیشند که عاقبت آن ماهی کوچک نیمه جان شده... چه خواهد شد؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:12  توسط هلیا   | 

گاهی آرزو می کنم بتوانم تازیانه ی کلماتم را چنان بر سرت ریزان کنم تا دست از این همه خواب آلودگی بر داری و بی گوش دادن به آواز دجال دل راه را پیش گیری.

خسته ای

اسیر

دلزده

غمگین

شاید هم افسرده

نمی دانم

نمی دانم و می دانم اما نمی توانم برای تو بیانش کنم...

سخنی که از روز نخست در تلاش بودم تا به تو بفهمانم اما این چه هاله ایست که درب گوش های حقیقت جوی تو را گرفته و هرچه فریاد سر می دهم نمی شنوی...

آه

غیر از آه کشیدن کاری برایم نگذاشته ای...

پا در گل در آرزوی دیدار آسمان به سر می بری و من... چقدر فریاد زدم که بیا...

نه...

باید بمانی

باید بمانی و ذوب شوی

این قانون انسانیت توست

ای کاش می توانستی سر این قانون های نوشته شده تنها با قلم منحصر به فردت را روزی ببری و آزاد و رها پرواز کنی

یادت هست؟

روزی خواستی به تو بگویم اگر محمد بودم...

و من گفتم اگر محمد بودم....

های....

محمد شرحه شرحه

محمد پا در گل

محمد دست در بند

محمد در قفس مانده

از تو بی نهایت خشمگینم

بال های پرشت را می بینم

تو نا امید ... حتی کوششی برای پرش هم نمی کنی

دوست دارم همه ی وجود نعره شوم و بر سرت ریزان

آه که حتی تاب یک اخم را هم نداری چه رسد به نعره

آنگاه ... از من حرف جدی می طلبی...

آری نا امیدم

نا امیدم از کسی که زانو به بغل گرفته و هی گردن در بند اراده ی دیگری کشان کشان می رود و می نالد...

نا امیدم از تو

نا امیدم از وعده هایی که روزی نوید بخش زندگی من بود...

نا امیدم.

آه که چقدر واژه دارم برای تمامی وجود پر رنجت..

تو که به رنج کشیدن مثل زندگی نگاه می کنی و با آن خوگر شده ای.

تو...

آه که چقدر تازیانه دارم برای روح تسلیمت.

برای جویبار دلت که هیچ دیوارچه ای ندارد و اینجا... آب است که فرمانرواست نه جویبار..

من یک وجود سراپا فریادم برای تو... اما تو را تاب نیست

تو... پدر روحانی خسته ...

کودک هفت ساله خوابیده ی هفتاد ساله برخاسته..

کی جرأت است که این کلمات را بر تو نثار کنم و پس از آن ببینم که با واِژه هایت

به خودکشی می شتابی و طناب احساس ضعف و شرم و گناه را آنچنان بر گردن خود سفت می کنی که ناله های من نیز سودی نمی بخشد و ....همه هرچه از شخصیت و ظرفیت و غیره را مفتضحانه سر می بری...

این را من خودکشی می نامم

این را من خودسوزی می گویم.

محمد در قفس...!! در قفس باز است...

دانه ها را رها کن...

بلند شو...

فقط ببین که درب قفس باز است

پرواز کن...

برای پرواز رهایی شرط اول است.

اراده دومین توشه.

تلاش

تحمل

پشتکار

خستگی ناپذیری

امید

و همه ی اینها... زیر خیمه ی توکل.

خسته می بینمت اکنون باری

اگر اندیشه ی ماندن داری

راه را با من تنها بگذار....................................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:55  توسط هلیا   | 

پرنده ی پرقیچی!!

می دانم که با این قفس آشنا نبوده و نیستی.

پرنده ای که خشمگین از هرچه بند و میله است... خود را مرتب به در و دیوار قفس طلاییش می زند و درآخر...

زخمی و نالان و خسته تر از همیشه بر کف قفسش ولو می شود و آه می کشد و می گرید.

مظلوم...

غمگین...

دلخراش...

چنین می سراید:

چند و چند فراموشی و نرفتن؟

ماندن و گندیدن و مرداب شدن؟!

تا کی دهان به آهی گشودن شرر عطش برون ریزد؟

مگر ما که ایم؟

شکسته دلی بی قرار

آسیمه سر

پریشان

پرسان

لرزان و جویا

تاب بیاور پرنده ی بیتاب

کوهی بر دوش گرفته دنبال همان نگاری کو به کو...

به دنبال مرهم

به دنبال درمان

آن آرامش معهود...

آنقدر بیرحمانه خود را بر در و دیوار این زندان شیشه ای زده ای که دیگر سر تازیانه ای کافیست تا به یکباره در هم شکنی و بر زمین افتی!

بس است اینهمه جدال بی رحمانه که به خستگیت دامن زده...

تو.. کودک نیستی.

در تضاد بین معصومیت کودکانه ی هفت ساله و توقعات بزرگ منشانه ی هفتاد ساله دست و پا می زنی

و من..

باز به دنبال زبانی هستم.

زبانی که به تو بفهمانم کودک هفت ساله خوابیده ی هفتاد ساله برخاسته!

قراری بگیر...

کمی بنشین...

نفسی بکش.....

تا بفهمی در کجای این دایره ی در گردش دست و پا می زنی و در طلب چه و که اینقدر بی نفس دوانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 5:39  توسط هلیا   | 

خسته ام از این کویر!

 

 تو می گویی آیا تمام راز آمد و شد ما در همین چند ثانیه های گذری پر شتاب عمر...

 

در پی مالی و مدرکی ناتمام در گذر است و بعد تمام؟

 

چقدر سخت می توان خویشتن خویش را دریافت و اینکه آنچه بی قرارت می سازد چیست؟

 

نبود آنچه باید باشد... یا دویدن در پی بهبود آنچه هست؟!

 

خالی نمی شوم

 

خالی نمی کندم حتی این ضربه زدن های پی در پی بر کلید های صبور تنهایی.

 

خالی نمی شوم

 

نه دیگر ... نه حتی با سرودن واژه هایی طلایی در کلبه ی تنهایی سپیدم

 

نه دیگر حتی با دور هم بودن هایی صمیمی با یارانی قدیمی

 

نه دیگر حتی با خوردن یک قطعه از پیتزاهای رؤیایی ذهن خیال انگیز و بچگانه ام

 

نه دیگر حتی با پروراندن رؤیای نشستن بر کرسی گرانقدر دکترا

 

نه دیگر حتی با رفتن... یا خیال رفتن... رفتنی بی بازگشت که شاید پرده پوش پشیمانی باشد.

 

نمی دانم

 

چه چیز در این دنیای پر ستیز دیگر می تواند قلب پر از خالی مرا شفا بخشد و مرهم گذارد؟

 

به کجا می توانم بروم؟ کجا که زندان نباشد و پرواز را حتی از دور بتوانم به تماشا بنشینم؟

 

به کجای این زندان بزرگ می توان سفر کرد که هرکجا که روی در بندی

 

به کجای این زندان می توان رفت که هرکجا بروی آسمانت ابرآلود...

 

 دیدگانت اشک آلود...

 

 و قلبت همچنان راز آلود...

 

زندانبانان حتی اگر مهربان..

 

تورا جز تکه نانی و قطره آبی و گه گاه آهی به نشانه ی دلسوزی چه می توانند دهند

 

 که خود نیز در بندند و زندانی!

 

هی ...زندانی فراری از بند در بند...! تو بگو           

 

  پس آزادی کی فرا می رسد؟

 

کجا و کی؟؟

 

کی می توانم سری به بالا بگیرم و نفسی از عمق قلب برکشم و لبخندی بی ریا بر لب روانه سازم..؟

 

نمی دانم چرا هیچکس دق الباب نمی کند؟

 

نمی آید بگوید ...پرنده ی مهاجر... تو اگر مهاجری... به غلط در این زندان بند بند، در بندی...

 

که پرستو... با قفس نا آشناست... او...اگر هجرت نکند می میرد..

 

چرا هیچکس نمی آید بگوید کسی... آشنایی... همنفسی به ملاقاتت آمده.. برخیز؟

 

چرا هیچکس نمی آید ... برگه ی ترخیصی بدهد و بگوید محکومیت تمام.... زندانی مهاجر.. آزاد؟

 

خسته ام...

 

خسته ام از این کویر

 

این کویر کور و پیر

 

این هبوط بی دلیل

 

این سقوط ناگزیر

 

دست خسته ی مرا

 

مثل کودکی بگیر

 

با خودت مرا ببر

 

خسته ام از این کویر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 5:28  توسط هلیا   | 

همیشه این تویی که می روی!

بیابان خسته

لب بسته

نفس بشکسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش آهسته از هر بند...(شاملو)

روزی آمدی... آرام... آهسته... مثل یک نسیم.

صدایم کردی انگار...

اول که آمدی و صدایم دادی بیا؛

باورم نشد..

گفتم شاید بادی ست خسته که می وزد تا رهایی... تا درک مرگ... تا رفع پریشانی علف.

نگاهت کردم..

چه آشنا و چه نزدیک

باز آمدی و آوازم دادی بیا!

پرسیدم تو کیستی؟ کیستی که دور از همه ی رنگ ها  سفید را برگزیده ای و نمی بینمت.

یکدم انگار برگشتی... نگاهم کردی..

گفتم حالا؟ بعد از اینهمه سال؟؟

کجا بودی اینهمه سال و ماه ساکت و خاموش من ها؟؟ چه می کردی؟

گفتی رفته بودم برایت از دور ترین چشمه های زندگی آب بیاورم.

آب حیات

آب زندگی..

نگاهت کردم

باورم نشد.

تو انگار آمده بودی برای ماندن... من اما... قاصدکی بودم رفتنی و تو نمی دانستی...ای کاش می دانستی.

آخر نمی دانستی قرار ما در قرار نیست! ماندن چیزی شبیه مرگ است شاید...نمی دانم.. شاید هم می دانستی.

آوازم دادی بیا... بیا برویم جایی دور

جایی که بی اینهمه همهمه می توان سکوت و صبوری را به تجربه نشست.

عشق را چشید.

ایمان را به تصویر کشید.

گفتم اینها که می گویی.. اگر شعرست به آتش بسوزانش..

چه سال ها و ماه ها بی قراری را در دل نازک خویش تجربه کردم و نگریستم.

تو... چه می دانی از اینهمه سال و ماه دل بی قرار من؟

کجا بودی طی اینهمه سال؟ چه می کردی ها؟!

گفتی... هیچ نگفتی!  نگاهم کردی

آرام... آشنا...

چیزی در دلم شکست... بندی پاره شد شاید... نمی دانم.

هرچه بود  چیزی بود که گرما را به من برگرداند دوباره.

آب در دستانت همچنان جلوه نمایی می کرد.

لبخندی بر لبانم رویید که به همت آبیاری اشک تو بود ...فکر کنم.

لبانم را که برای نوشیدن از هم باز کردم... دیدم نیستی..

تو نبودی... رفته بودی... و تنها بوی پیراهنت از پلکان باغ به مشام می رسید.

من... باز هم فراموش کرده بودم این ترجیع بند را در ذکر های سحرگاهانم اضافه کنم:

قاصدک مسافر من!  

همیشه این تویی که می روی... همیشه این منم که می مانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 5:27  توسط هلیا   |